خرید بک لینک

virous پنجشنبه سوم اسفند ۱۴۰۲، 8:11

چندروزه مصدر میم رو دارم خیلی اذیت میکنم ...

تقصیر اون نیست که؛ اخلاق من به پستی گراییده.

از برق هم کشیده نمیشه. ی چند روزی درخاست ایست مطلق زندگیو دارم.

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 16:05

virous پنجشنبه سوم اسفند ۱۴۰۲، 10:36

ناهارت امادس ولی هنو صبحانه نخوردی

زیبا نیست؟

تازه باید یه غذای دیگه هم درست کنی

من به همه کافرم اقا

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 16:05

virous جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲، 11:27 روز جمعه همه رفتن عشق و حال و استراحت و فلانفقط من تنهای تنها توو خونهام ... با کلی ذوق و اشتیاق وامانده که برای امروز داشتمحتی خانواده هم نیستن ک لاقل ی چایی باهم بخوریم.زندگی این گونهاست دیگه!! پاشیم به کارامون برسیم استراحت به ما نیومده.

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 16:05

virous سه شنبه سوم بهمن ۱۴۰۲، 9:27 وقتی ناامیده، به تو نگاه میکنهوقتی دلسرده، به تو نگاه میکنهتوو ناراحتی و خوشحالی، بازم نگاهش سمت توعهحتی وقتی عصبانیه، تصویرِ توعه که توو چشماش میدرخشه!محدودهی نگاهش خلاصه شده در تو ...بذار ببینم تو هرروز خواستنیتر میشی یا درخشش چشمای اونه که واضحتر میشه؟+ برای کسی نوشتم که عاشق نبود ولی دلشو گرو گذاشت..-نمیدونم چه مرضیع که نوشتههامو پاک میکنم اما ندانم اینو بذارم بموته که شااااید اون بخونه یا پاکش کنم؟

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 5:47

هنرمند نیستم ولی بهتون میگم: شما با هنر عاشق میشید ...

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 5:47

virous چهارشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۲، 16:6 فک میکنم زیادی رسمی و جدی شدم.خانم مدیر دیروز با من شوخی کرد و من واقعا جدی جدی به خودم گرفتم. دخترا بدون هیچ دلیلی رفتارشون خنثی بود و من باز هم جدی گرفتم. دختر ملکه واقعا بهش برخورده بود و من بدون هیچ حسی گفتم ناراحتیت به کتفمه. فردا مراسم عقدیه که دوماهه درگیرشیم و من انگار ن انگار!!تماشای آسمون هنوز هم منو سر ذوق میاره اما فقط نیم نگاهی بهش میندازم و از کنارش رد میشم.دارم اذیت میشم؟؟ حس نمیکنم اذیت میشم یا هرچی فقط میدونم که دلم میخواد احساساتم بپاشم بیرون همین...

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 5:47

virous سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲، 10:39 قضیه خواستگاری و دوره آشنایی ب کجا رسید؟خب باید گفت هنو شروع نشده کنسل شد و من ناراحت نیستم ک هیچ خیلی هم حس راحتی دارم و خرسندم ازین قضیه+ به قدری بی حسم که حتی فرشید هم میگه به تو امیدی ندارم ازدواج کنی

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 12:28

virous سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲، 11:59 داستانو نگاه:درحالی که دارم تموم اتفاقات چندوقت رو کنکاش میکنم و از تباهیات خودم مینویسم استاد (همون واسطه آقای ازدواجی) زنگ میزنه.+ میگه میخواستم حالتو بپرسم._ حس کنجکاویم همون لحظه: آمارمو به کی میخوای بدی؟هی همشم بهم میگه با این همه ویژگیت چرا توو خونهای تو؟ پاشو پول دربیار. (همون خاک تووسرت خودمون با لفظی مودبانه) جا داشت بهش بگم من منتظر شاهزاده نیستم منتظر پادشاهم

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 12:28

virous سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲، 17:45 بابا رفته کلی کتاب چرت خریده.(شمر درونم: به هیچ کتاب یا فیلمی نگو چرت)ولی عنوان یکی از کتابا مرا به وجد آورد. درمورد با روابط عمومی و چطور صحبت کردن با دیگران بود.مخچه من همون لحظه: نیست همی الانش خیلی کم حرف و توو داری جآااانِ دلممممم!!!خلاصه که دلم خواست بخونم اما دوتا کتاب فعلا دارم میخونم باید زودی تموم کنم ک بتونم اونم بخونم قبل اینکه کتاب خوشگل جدیدام برسه.ننه فقط بفهمه..اوه اوههمین دیروز داشت بهم میگفت این کتابای چرت چیه میخری؟امروز هم وقتی کتابایی ک بابا خریده بود دید من بهش گفتم اینا کار من نیست گفت میدونم این چرت و پرتا رو تو نمیخونیحالا من نفهمیدم دقیقا کتاب فاخر از نظر مامان چیه؟

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 12:28

خواب دیدم..

همه چیز بینمون انگار خوب بود

اما بهم گفت میشه فعلا اسمتو صدا نکنم؟ خیلی سعی کردم از ذهنم پاکش کنم و الان سختمه...

من لبخند زدم قبول کردم و توو ذهنم داشتم میگفتم اما من هیچوقت نخواستم تو رو از ذهنم پاک کنم.

( بی معرفتی که شاخ و دم نداره همدمی..فقط آدمای ساده ان ک شاخ و دم دارن واسه همین هیشکی نمیخوادشون و همه میندازنشون دور..بچه شدم نه؟؟)

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 17:55

نوشته بود ک فروردین خوش شانسه و بعضیا هم فروردینی خوش شانسن ما چقدر شبیه فروردینیم؟

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 17:55

بیا ازین لحظه بشیم امید زندگی مث اسمم بشیم نیرو

راستی تاحالا دقت نکردم که چقدر شبیه اسمم هستم...

بخندم مثلا اینقد اهل شوخی باشی که خسته نشن ازت

انرژی بدم مثلا ایقد فعال باشی که بقیه انرژی بگیرن ازت

مگه نه؟

با خودم دوست تر باشم

برچسب: نویسنده: مینا رادمنش تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 17:55

صفحه بندی